لحظه های انقلاب - قسمت نهم
و «آقا» می آید...

خبرگزاری فارس: من نمی دانم چرا ته دلم راضی نمی شد نام بازرگان را کنار نام خمینی به زبان بیاورم؟ شاید ریشه در سال های سرد دور داشت...

خبرگزاری فارس: و «آقا» می آید...

به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ فصل 31 از کتاب ارزشمند «لحظه های انقلاب» حال و هوای روز ورود امام از زبان "سیدمحمود گلابدره ای" است. تکه هایی از آن را با هم بخوانیم.

 

***

 

صبح زود از خواب پریدم. ... اول خواستیم  Pistachios برویم بهشت زهرا که بعد تصمیم گرفتیم بیاییم دم دانشگاه. چون «آقا» 9ونیم می آمد و بعد 10 می رسید دم دانشگاه و آنجا بنا بود صحبت کند. یکی دو نفر سر کوچه بودند و داد می زدند: «مردم! گول تلویزیونو نخورین. این حرفا رو زدن که مردم تو خیابونا نریزن. گفتن مراسم ورود آقا رو پخش می کنیم که مردم به پیشواز نرن تو خونه ها بمونن.»

آنها هم نمی گفتند، مردم در خانه نمی ماندند. با این که ساعت 7 بود، وقتی رسیدم به چهاراه پهلوی همه جا بسته بود. مردم کیپ تا کیپ ایستاده بودند.

... حالا ساعت از 9 صبح هم گذشته بود و رادیو هیچ نمی گفت. موسیقی پخش می کرد. مردی که رادیو را به گوشش چسبانده بود، وقتی به ساعتش نگاه کرد و دید 10 شده، از بغل دستی اش هم پرسید و مطمئن که شد، محکم رادیو را کوبید کف زمین و فحش خواهر و مادر داد.

... حالا «چو» افتاده بود که آقا فرودگاه است. همین طور دهان به دهان این خبر از فرودگاه رسیده بود اینجا. مردم هجوم آوردند. ... آنهایی که گل میخک در دست داشتند، گلها را ریختند روی زمین و ما با گلها راهی درست کردیم از پای میز تا وسط خیابان.

... همه جا آدم بود و به در و پنجره ی ماشین ها که در حرکت بودند آدم آویزان بود و همان ها بودند که حواس مردم را پرت می کردند. گاهی به ماشین جلویی و گاهی به عقبی اشاره می کردند که آقا اینجاست و آنجاست.

... خیابان ایران پر بود. از این ور تا آبسردار و ژاله و بهارستان و از آن ور تا سه راه امین حضور و سرچشمه کیپ تا کیپ آدم بود. ... ناگهان پیمان (که روی دوشم بود) گوش هایم را گرفت و بی اختیار جیغ زد: «آقا، آقا، آقا، بابا! آقا اوناها!» جای سرک کشیدن نبود. توان دید من تا حد پشت گردن و موهای سر نفر جلویی بود و این فاصله بیشتر از یک وجب نبود. حالا همهمه بود و قیل و قال بود و صلوات بود که پشت صلوات فرستاده می شد. وقتی رسیدیم به حیاط ناگهان چشمم افتاد به آقا.

(ص310تا316) 

 

*

 

... ناگهان شعار عوض شد: «خمینی، بازرگان پیروز است. پهلوی، بختیار نابود است». من نمی دانم چرا ته دلم راضی نمی شد نام بازرگان را کنار نام خمینی به زبان بیاورم؟ شاید ریشه در سال های سرد دور داشت. ... در هر صورت من از آن آدم هایی نبودم که از مردم کنار بکشم و غر بزنم. در دسته بودم و پیش خودم می گفتم: شاید امام این مرد را در این برهه از زمان جلو انداخته تا مرحله ی بعدی یکی مثل خودش قاطع و انقلابی را معرفی کند. (ص339و340)

 

ادامه دارد...